گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد
گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد
وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد
يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
توای نیلوفری که
گل مرداب هستی
برای دیدن من
چرا بی تاب هستی؟!
من دریا چه هستم؟
پراز موج وتلاطم
که گاهی چندکشتی
درونم میشود گم
توحساسی ظریفی
نداری تاب دریا
پرازشوری وتلخی است
دل پرآب دریا
چگونه می توانی
بگویی بدبه مرداب؟!
همین که زیرپایت
شده چون فرشی ازآب
توبی مرداب یعنی:
گلی مصنوعی وسرد
بدون روح واحساس
وحتی چکه ای درد
تو می دانستی ای کاش
که این مرداب دریاست
واوهم گوشه ای از
دل گسترده ماست
عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت
تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .
به ديار ديگري ميروم ميروم که شايد کسي يادم کند...
شايد به ياد من کسي گريه کند...
شايد روزي که بفهمم کسي عاشقم هست...
ديگر عاشق نباشم....
چون ديگر نخواهم بود....
...براي کسي که هرگز يادم نکرد...
...براي کسي که هرگز يادم نکرد...

ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی ,
در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی

morteza
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز كردن
زمدينه تا به كعبه،سر و پا برهنه رفتن
دو لب از براي لبيك بوظيفه باز كردن
به مساجد و معابد همه اعتكاف كردن
ز ملاهي و مناهي همه احتراز كردن
شب جمعه ها نخفتن بخداي راز گفتن
زوجود بي نيازش طلب نياز كـــردن
به خـــدا هيچكس را ثمر آنقـــدر نباشد
كه بروي نا اميدي در بسته باز كردن
شيخ بهائي
من آن گلبرگ مغرورم كه ميميرم زبي آبي
ولي با خفت خاري پي شبنم نمي گردم

کاش انتهای امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا شبی چو آتش سوزان دل
در فراز سینه خاموشت کنم
کاش چون خواب گریزان از دیده ام
نیمه شبها یاد رویت می گریخت
مرغ دل افسرده حال خسته دل
از دیار آرزویت می گریخت
کاش از باغ خوش رویای تو
دفتر اندیشه ام پر می گرفت
فارغ از اندیشه هجران و وصل
زندگی بی عشقت از سر می گرفت
کاش احساس نیاز دیدنت
از وجودم چون وجودت پر می گرفت
از طرف فقط ـ ح

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم


كه رنگ و بوي گل با ما چه ها كرد
من از بيگانگان هرگز ننالم
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

اون درخت سربلند پرغرور كه سرش داره به خورشيد ميرسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر كه واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صداي سبز خاك سربي ام
صدايي كه خنجرش رو بخداست
صدايي كه تو ي بهت شب دشت
نعره اي نيست ولي اوج يك صداست
morteza











